احمقانه ها
دعا کن تا انتهای این خزان دوام بیاورم
نه برگی در من تکان خورد ............خان نیامده رفت. خــــــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــــی به کلماتم ماسیده ام به سطـــــــــــــــــــــــــــــــــوری که به سمت تو نشانه رفته یادت مثل گلوله ای درست توی شقیقه ام میسوزد درد مـــیـــکـــشـــمـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ نه......... تو خونبهای خوبی برای هجده سالگیم نیستی مثل تو که نمی توانی گریه کنی مرگ خودش را به رخ حسرتهایت میکشد مثل تو که خودت را به رخ صبـوری مرگ او را در آغوش آرام میکند و غریبه ها تو را تو ادامه میدهی دلم یک دنیا بی دردی میخواهد و فنجانی شکلات داغ دلم سیگار میخواهد و آرامش میخواهم لاابالی شوم مانند عصر پرسه های نوجوانی نگو اندازه ی پرسه ام چه از هجده سالگی در من میبینی؟ چه در من ِ شـ کـ سـ تـ ـه در من ِ بی حوصله من ِ بی خواب بی جان دلم تو را نمیخواهد و من را حتی ما هم نه خسته ام .......... خسته ام نه اینکه از احمقانه نویسی دست بردارم ولی احمقانه ها هم مرا به دست این روزهای جلاد سپرده اند دارم به ذ.....ر.....ه های کـــــــــــــــــــــــــــش آمده ی تنهایی بدل میشوم اگر به دوری تو شوند یا به غریبگی مردم این شهر و مثل خدا مرا از یاد ببرند چه کنم با اینهمه بغض؟ با بیخوابی و سر درد ؟ به احمقانه ها بگو برگردند آنها تو را خوب میشناسند و خدا را به خدا بگو دیگر برایش احمقانه نمی نویسم اگر آنها را به من پس دهد باشد غریبه ؟ قول می دهی؟ آخر این روزها صدای من به گوش خدا نمی رسد............... فراموش نکنی غریبه منتظرم .................... و به من پوستهای لبم را میکندم به خودم که آمدم دستم خونی بود خون شاید یک جانی شده ام بدک نیست یک جانی ِ به جان آمده ................................................. به روزم با یادت به روزهای شب وارم به سردردهای مکرر - گمانم خیالت درد دارد- به بغضهای لب پر این روزها به رنجهای ساده ی انسانیم به روزم با یاد خدایی که مرا از یاد برده به روزم با دستهای خالی بامشتی احمقانه ی سردرگم به روزم با آه به روزم ..................... لعنت به تو وپائیز به من و بغضهای نشکن این روزهای کدر به این رنج ها زجــــــــــرها لعنت به انسانیت خسته ام سرم درد میکند................................ یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده تو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پائیز تن طلایی تو نیستی و وجودمو گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی چه آشنا شدی به ناگهان چه ناگهان غریبه ات شدم چه ساده رفتنت مرا شکست چه ساده لایق غمت شدم چه وقت سنگ گشته ای عزیز؟ چه وقت شکل شیشه ها شدم ؟ بلد شدی شکستن مرا شکسته ی همیشه ها شدم در انتظار چشمهای تو غمی به گل نشسته ام ببین نگو غرور سرکشت چه شد؟ به دست تو شکسته ام ببین چیزی شبیه قلب در من درد میکرد . . . از وقتی به یادم آمد چیزی شبیه تو قلب هم آمد ودرد چند سالی میگذرد میخواهم پایم را از گلیم تو بیرون بکشم می آیم در دروغهای پشت دروغ می آیم بین آدمهای مجازی پرسه ای میان حسشان میزنم سعی میکنم از تو نگویم نمیشود بیخیال نشدگی این خیال پرسه را از سر میگیرم ناگهان به تو برمیخورم - به نامت- میمانم میشکنم با تکه های سنگی دلم روی زمین میریزم انگشتهای کرخت شده ام را حرکت میدهم این دکمه ها هم از تو میگویند و از حماقت من پیغامی میگذارم در هوای تو ونمیدانم چرا نشانی پایش مینویسم؟! چه عجیب که تو نیستی چه احمقانه که من هنوز به یادت می افتم چه خنده دار که گریه ام گرفته چه دردناک جلوی اشکها را میگیرم چه تلخ که این پائیز بوی آن روزها را میدهد چه بی رحم خاطره ها به این روح شکسته هجوم آورده اند چه ساده از پائیز گذشتی و از باران من که هیچ................... چه سخت میتوانم بنویسم امروز ........................................... گلویم مثل آسمان بغض دارد. کسی به جز تو یار من نیست گذشتن از تو کار من نیست به جز خیال تو هنوزم ببین کسی کنار من نیست در این روز های بی در و پيكر تو و من و حتي ما دردی از دلم دوا نمیکند دیگران هم می آیند و میروند فرقی نمیکند دوستم دارند یا نه تو هم نیستند که خاطرات تلخ را زنده کنند حالا که دوست داشتن را به سخره میگیرم تو هم باشند چیزی در من عوض نمیشود گفته بودم میخواهم از یادت ببرم حالا خوب از یاد رفته ایم و از مایی که رفته تنها نیمه منی مانده که چشمهایش هیچ نمیگوید میتوانی مرا تصور کنی با چشمهایی خالی ؟ آن وقت دیگر چیزی نمیگویم اگر هیچ کس نداند تو میدانی که در من تنها چشمهایم راست میگفتند خیلی وقت است به کسی راست نگفته ام در من تنها چشمهایم راست میگفتند تنها چشمهایم
مثل تو بود و نه از جنس تو
نه باران سرش میشد
نه من
نه خانی آمد
حالی برای دلتنگی نمانده
سرم سنگین است ...................
به احمقانه ها
نه تویی که در یاد هم نیستی این روزها
حتی بی سردرد
...................
شاید
از واژه پُر شوم
| Design By : Night Skin |


